خیلی سخت جا پارک پیدا کردم . . .
بین یک پراید و یه مرسدس سی ۲۸۰ آوانگارد خودمو به زور جا کردم . . .
وقتی وارد شدم اون گوشه نشسته بود . . .
بدون اینکه زیاد توجهی کنم با علی آقا سلام علیک کردم و رفتم سر جای همیشگیم که خیلی خوشحال بودم خالیه و این دختر پسرای احمق ننشستن اونجا و از چیزی که راجع بهش مطمئن نیستن بهم بگن بدون اینکه ضمانتی داشته باشه حرفاشون . . .
میز کنار پنجره - طبقه دوم . . .
چه منظره ای داره !! از این بالا مردم بزرگ خیابون چه کوچیکنا !!
علی آقا دیگه از بر شده بود سفارشمو . . .
یه چایی تو این لیوان ترکیا برام ریخت . . .
با اون کیک باحالا که فقط اونجا پیدا میشه . . .
کتابو دستم دید . . .
گفت کار جدیده ؟ گفتم نه علی آقا شب تولدم گرفتم ! کار طنزه ! نشد اینجا بیارمش . . .
نیگا دیگه آخراشم . . . امروز دیگه تموم میشه !
لبخندی بهم زد که انگار خدا شفات بده بابا ! تو هم خوب میشی !
کتابو که تموم کردم ! یه تیکه دیگه از کیک کندم و از جام بلند شدم . . .
دختره همون گوشه نشسته بود . . .
نفهمیدم چیکار داره می کنه . . .
از جام بلند شدم . . .
رفتم یه ۵ تومنی گذاشتم رو کانتر . . . علی آقا گف یه دقه واسی الان میام !
رفت سر میز دختره . . . انگار باهاش حساب کرد . . .
دختره از جاش بلند شد . . . ( بعضی وقتا خدا یه چیزایی خلق می کنه که قدرتشو به بقیه ثابت کنه !! )
آروم از کنارم رد شد ! بوی عطرش تو کافه پیچیده بود . . .
علی آقا گفت باشه آقا - قابلی نداره . . .
گفتم باقیش بمونه . . .
اومدم بیرون !!
رفتم سراغ ماشین که برش دارم . . .
دختره شاکی واساده بود داشت یه چیزی میذاشت زیر برف پاککن !!
جلو رفتم و متعجب بهش نگا کردم !
گف مال شماست ؟
گفتم جان ؟
گفت ماشینو میگم !
نوشتشو دیدم !" دوست عزیز خواهشا به حقوق دیگران هم احترام بذارید . . ."
دیدم شاکیه ؟ گفتم نه چطور !؟!؟!
گفت آخه میبینی !! نمیتونم درش بیارم !
گفتم اگه بخوای میتونم برات بیارمش بیرونا !!
گفت میتونی !
یه لبخندی زدمو نشستم پشت رل ! همونقدر رویایی بود که فکر می کردم !!
سه سوته اومدم بیرون از پارک . . . کلاچ گرفتمو یه گاز پر بهش دادم ! روحم داشت پرواز می کرد . . .
ازم تشکر کرد ! گفت اگه بخوای می تونم برسونمت !
تشکر کردم گفتم مرسی دوست دارم قدم بزنم !
( راستشو بخواین نمی خواستم سوتی بشه که اون دوست عزیز من بودم !! )
گفت تعارف می کنی ؟
گفتم نه !
گفت پس . . .
یه نیگا به ماشینم کردم ! که تنها باید تا شب تو کوچه میموند !
گفتم مرسی . . . ترجیه میدم قدم بزنم . . .
لبخندی زد . . . به هر حال ممنونم . . .
و آروم آروم دور شد !!
چند دقه واستادمو ماشینو برداشتم و رفتم . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پریروز باز رفتم کافه . . .
نشستم سر جای همیشگی . . .
علی آقا چایی و آورد . . .
یه کتاب بهش نشون دادم گفتم کار جدیده . . .
یه لبخندی بهم زد که انگار . . .
یه ساعتی بود که نشسته بودم . . .
از کنار پیاده رو چشمم افتاد به کسی . . .
خودش بود داشت میومد بالا . . .
انگار خدا بعضی وقتا یه کاری می کنه که قدرتش رو به بقیه نشون بده . . .
