تبليغاتX
کاغذ خط خطی

md4ever

محمدرضا

md4ever

http://md4ever.blogfa.com

کاغذ خط خطی

کاغذ خط خطی

کاغذ خط خطی

گاهی باید مثل باران بارید...
زندگي بخشيد...
طراوت داد ...
و رفت... !!!
و این نوبت من بود که ببارم ...!!! بعضی وقتا یه چیزی که به ذهنم میاد رو می نویسم تا با بقیه قسمتش کنم همین

کاغذ خط خطی

کاغذ خط خطی
بعضی وقتا یه چیزی که به ذهنم میاد رو می نویسم تا با بقیه قسمتش کنم همین
تبلور یک رویا !
هفته ی پیش دم غروبی زدم بیرون . . .

خیلی سخت جا پارک پیدا کردم . . .

بین یک پراید و یه مرسدس سی ۲۸۰ آوانگارد خودمو به زور جا کردم . . .

وقتی وارد شدم اون گوشه نشسته بود . . .

بدون اینکه زیاد توجهی کنم با علی آقا سلام علیک کردم و رفتم سر جای همیشگیم که خیلی خوشحال بودم خالیه و این دختر پسرای احمق ننشستن اونجا و از چیزی که راجع بهش مطمئن نیستن بهم بگن بدون اینکه ضمانتی داشته باشه حرفاشون . . .

میز کنار پنجره - طبقه دوم . . .

چه منظره ای داره !! از این بالا مردم بزرگ خیابون چه کوچیکنا !!

علی آقا دیگه از بر شده بود سفارشمو . . .

 

یه چایی تو این لیوان ترکیا برام ریخت . . .

با اون کیک باحالا که فقط اونجا پیدا میشه . . .

کتابو دستم دید . . .

گفت کار جدیده ؟ گفتم نه علی آقا شب تولدم گرفتم ! کار طنزه ! نشد اینجا بیارمش . . .

نیگا دیگه آخراشم . . . امروز دیگه تموم میشه !

 

 

لبخندی بهم زد که انگار خدا شفات بده بابا ! تو هم خوب میشی !

 

کتابو که تموم کردم ! یه تیکه دیگه از کیک کندم و از جام بلند شدم  . . .

 

دختره همون گوشه نشسته بود . . .

نفهمیدم چیکار داره می کنه . . .

 

از جام بلند شدم . . .

رفتم یه ۵ تومنی گذاشتم رو کانتر . . . علی آقا گف یه دقه واسی الان میام !

رفت سر میز دختره . . . انگار باهاش حساب کرد . . .

 

دختره از جاش بلند شد . . . ( بعضی وقتا خدا یه چیزایی خلق می کنه که قدرتشو به بقیه ثابت کنه !! )

 

آروم از کنارم رد شد ! بوی عطرش تو کافه پیچیده بود . . .

 

علی آقا گفت باشه آقا - قابلی نداره . . .

گفتم باقیش بمونه . . .

 

اومدم بیرون !!

 

رفتم سراغ ماشین که برش دارم . . .

 دختره شاکی واساده بود داشت یه چیزی میذاشت زیر برف پاککن !!

 

جلو رفتم و متعجب بهش نگا کردم !

 

گف مال شماست ؟

 گفتم جان ؟

گفت ماشینو میگم !

نوشتشو دیدم !" دوست عزیز خواهشا به حقوق دیگران هم احترام بذارید . . ."

دیدم شاکیه ؟ گفتم نه چطور !؟!؟!

 

گفت آخه میبینی !! نمیتونم درش بیارم !

گفتم اگه بخوای میتونم برات بیارمش بیرونا !!

گفت میتونی !

 یه لبخندی زدمو نشستم پشت رل ! همونقدر رویایی بود که فکر می کردم !!

 

سه سوته اومدم بیرون از پارک . . . کلاچ گرفتمو یه گاز پر بهش دادم ! روحم داشت پرواز می کرد . . .

 

ازم تشکر کرد ! گفت اگه بخوای می تونم برسونمت !

 

تشکر کردم گفتم مرسی دوست دارم قدم بزنم !

 ( راستشو بخواین نمی خواستم سوتی بشه که اون دوست عزیز من بودم !! )

 

گفت تعارف می کنی ؟

گفتم نه !

گفت پس . . .

یه نیگا به ماشینم کردم ! که تنها باید تا شب تو کوچه میموند !

گفتم مرسی . . . ترجیه میدم قدم بزنم . . .

لبخندی زد . . . به هر حال ممنونم . . .

و آروم آروم دور شد !!

چند دقه واستادمو ماشینو برداشتم و رفتم . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پریروز باز رفتم کافه . . .

نشستم سر جای همیشگی . . .

علی آقا چایی و آورد . . .

یه کتاب بهش نشون دادم گفتم کار جدیده . . .

یه لبخندی بهم زد که انگار . . .

 

یه ساعتی بود که نشسته بودم . . .

از کنار پیاده رو چشمم افتاد به کسی . . .

خودش بود داشت میومد بالا . . .

 

 

انگار خدا بعضی وقتا یه کاری می کنه که قدرتش رو به بقیه نشون بده . . .

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 14:41 توسط محمدرضا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا