تبليغاتX
کاغذ خط خطی

بعضی وقتا یه چیزی که به ذهنم میاد رو می نویسم تا با بقیه قسمتش کنم همین

 

[ بنگ . . . صدای تیر از توی طویله اومد . . . ]

امیلی به سرعت از خانه به سمت طویله دوید . . . ]

 

به نزدیکیه طویله که رسید ناتان از توی طویله بیرون اومد و و با پیرهن خونی در حالی که از شدت ناراحتی به سختی نفس می کشید روی زانوش به زمین افتادو به شدت شروع به فریاد زدن کرد . . .

 

امیلی خودش رو به ناتان رسوند و کنارش روی زمین نشست . . . "ناتان . . . چی شده ؟؟ . . . صدای تیر برای چی بود ؟؟"

- ناتان :" اسپایکی . . . " و شروع کرد به گریه کردن . . .

-امیلی : " اسپایکی چی ؟؟ "

- ناتان :" کشتمش . . . "

ـ امیلی :" ناتان چی داری می گییییی ؟؟؟؟" و به سرعت داخل طویله دوید . . .

 

بعد از چند لحظه که صدای ناتان فضا رو پر کرده بود  امیلی با حالت استفراغ از داخل طویله بیرون آمد . . .

خودش رو به ناتان رسوند و دوباره پرسید : " ناتان چی شد ؟؟ "

 

ناتان که نای حرف زدن نداشت دست از زاری برداشت و آروم آروم در لابلای نفسهای بریده گفت : "  ناتالی . . . اسپایکی ناتالی رو خورد . . ." و به ناله کردن ادامه داد . . .

کمی که آرومتر شد دوباره ادامه داد : " باورم نمیشد . . . وقتی رفتم برای صبحانه چندتا تخم مرغ بیارم٬ دیدم . . . دیدم اسپایییککیی . . . اسپایکیه نمک نشناس . . .!! اسپایکیه خائن . . . !! باورت میشههه ؟؟ اسپایکی !! ناتالی رو خورده . . .  وقتی رفتم تو دیدم توی دهانشه . . . منم . . . " و دوباره نفسش بند اومد . . .

- امیلی : " . . . وای اصلا باور کردنی نیست . . . اسپایکیه مهربون . . . اسپایکیه همیشه آماده . . . اسپایکی ناتالی رو خورده بود ؟؟؟؟؟؟ وای باورم نمیشه . . . "

- ناتان : " منم اگه به چشم خودم ندیده بودم باورم نمیشد . . . این شد که سریع تفنگ رو برداشتم و از شرش خلاص شدم . . . از شر خیانتش . . .  !! "

- امیلی : " حق با توه ولی یادته خودت می گفتی از یکی باشه که بتونه از همه ی مزرعه نگهبانی کنه اسپایکیه ؟؟ "

ناتان که آرومتر شده بود دست رو زانو گذاشت و از جا برخواست و : " بلند شو عزیزم . . . مزرعه به یه خیانتکار نیاز نداره . . . "

 

همینطور که داشتند به سمت خونه حرکت می کردن ناتان در حالی که دستش رو دور کمر امیلی حلقه کرده بود ادامه داد : " می دونی . . . الان که فکرش رو می کنم ناتالی هم حقش بود !! "

[ امیلی خیره به ناتان نگاه می کند . . . ]

" خیلی وقت بود دیگه تخم نمی ذاشت و خب . . .  الان دیگه از اون رودیه خروس هوسران و پاتریک روباه مکار و اون دو تا موش موزی٬ هوپی و گوپی ٬ هم خبری نخواهد بود . . . "

 

قدم آخر قبل از ورود به خونه ناتان یه نگاهی با چشمای پر از اشک به طویله انداخت و رفت داخل . . . 

+ تاريخ یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 0:29 نويسنده محمدرضا |